عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

داستان اضافه شدن " مُ " و " اَمَن " به لغت نامه سارینا...

در اسفند ماه سال قبل (1391) عمو جمال و معین به سمنان آمده بودند که ما آنها رو خونه مامان جونی شون دیدیم. اوایل خجالت می کشیدی که بغل معین بری ولی کم کم که یخت باز شد دیگه هر کاری که داشتی به او می گفتی و این لطف شما نسبت به معین در حدی زیاد شد که دیگه هر جا می رفت تو هم پشت سرش بودی و با " مُ " گفتن صداش می کردی....     در ایام عید که معین و احسان و امیر محمد و امین به سمنان اومده بودند، به حساب اینکه اسم معین رو یاد گرفته بودی به هر چهار نفرشان " مُ " می گفتی.     در همان روز اول عید به واسطه گوشی امین، رابطه ات با امین آقا خیلی خوب شد و در همان ساعات اولیه اسمش رو هم یاد گرفتی و بهش...
2 ارديبهشت 1392

خاطراتی از تحویل سال 1392...

عزیز دلم، دختر گلم... خدا رو شکر جشن تولدت هم خیلی باشکوه برگزار شد... ایشالاه به زودی گزارش کاملش رو توی وبلاگت ثبت می کنم...این همه تاخیر هم به خاطر این بود که شدیدا درگیر کارهای جشن تولدت بودم و سعی می کنم تمام مطالب باقی مانده رو برات بنویسم.     حالا می ریم سراغ خاطرات مربوط به تحویل سال 1392:   عزیزم، امسال تقریبا ساعت دو و نیم بعدازظهر تحویل سال بود و درست زمان خواب شما بود... سعی کردم که صبح، خانوم رو دیرتر از خواب بلند کنم که موقع تحویل سال خواب نباشه.  بعد از بیدار شدن و صبحانه خوردن کمی از کارهای باقیمانده رو انجام دادیم و تقریبا ساعت 12 ظهر بود که رفتیم برای خر...
1 ارديبهشت 1392

فرشته زندگی مون دو ساله شد.....

عزیزم..... گلم.... عسلم.... نازم...نازنینم.... دلبرم... فرشته مهربونم... دخترم و بالاخره سارینای خودم مامانی تولدت مبارک باشه... خیلی خیلی خوشحالم از اینکه دارم با چشمان خودم بزرگ شدن و خانوم شدنت رو می بینم... شاید باور نکنی که در این لحظات شب که دارم برات این پست رو می نویسم، چشمام پر از اشکه ... بله اشک شوق.. اشک می ریزم و برای هزار و هزارمین بار خدا رو سپاس می گم که یکی از فرشته هاش رو به من و بابا هدیه داد... شکر می کنم که سالمی، شکر می کنم که دختر مهربونی هستی.. شکر می کنم که سالمی و فضولی می کنی و شکر می کنم که لیاقت بهم داد تا دو سال رو برای فرشته اش مادری کنم ..  مهربونم، خیلی دوستت دارم، خیلی زیاد حتی بی...
24 فروردين 1392

حضور سارینا جونی در کنار دیگ سمنو.... (اسفند 1391)

سلام به دختر گلم.... می دونم که بعضی مواقع مامان تنبلی می شم و دیر به دیر میام که برات بنویسم.... ولی خودمونیم، فقط تنها تنبلی من نیست و خودت هم به قدری بازیگوش شده ای که دیگه هیچ فرصتی رو برای آدم خالی نمی گذاری و از انواع فضولی ها و البته کنجکاوی ها دست بردار نیستی.... عزیزم، در اسفند سال ٩١ مامان جونی تصمیم به پختن سمنو گرفت که سارینا خانوم طبق معمول حضور به هم رساندند و ایشون هم در هم زدن سمنو، مامان جونی رو کمک کردن. اول که اومدی، وقتی متوجه آتیش شدی یک کمی ترسیدی و نزدیک دیگ نمی شدی و چون بابا محمد شدیدا اعتقاد داره که دخترش باید همه چیز رو تجربه کنه، بغلت کرد و کم کم ترست ریخت و شروع به هم زدن کر...
23 فروردين 1392

بهترین سفر سارینا در سال 1391 + 23 ماهگی دخملم....

سلام به دختر گلم اولا سال نویت مبارک باشه و طبق همان چیزی که فائزه جون گفته بود ایشالاه که سالی سرشار از سلامتی و موفقیت پیش رو داشته باشی. ولی در پست بعدی مختص سال نو برایت می نویسم و در این پست می خوام خاطرات مانده از سال ١٣٩١ رو برایت بازگو کنم. با یک کمی تاخیر می خوام خاطره اولین سفرت رو به مشهد مقدس بنویسم... از وقتی که به دنیا اومدی، چند باری می خواستیم که تو رو به مشهد ببریم ولی قسمت نمی شد تا اینکه در اوایل اسفند ماه سال 91 بابایی حسین بلیط قطار گرفت و ما رو در کار انجام شده قرار داد و در واقع یک توفیق اجباری شد که بتونیم به اون بارگاه مقدس و نورانی سفر کنیم... در این سفر به این یقین رسیدم که اگر ...
15 فروردين 1392

آخرین پست سال 1391...

سلام به دختر گلم.... الان که دارم برات می نویسم ساعت 5 صبح روز چهارشنبه ( 30/12/1391) هست که تا چند ساعت دیگه سال نو می شه....تازه کارهام تمام شده و فرصت کردم که برات یک پست در آخر سال قرار بدم... خیلی خسته ام ولی دلم نیامد که پیشاپیش بهت عید رو تبریک نگم...عسل مامان،سارینا جان، الهی که سالی پر از خنده و شادی و موفقیت در پیش رو داشته باشی و پیشاپیش هم به شما و هم به دوستان وبلاگی مون عید رو تبریک می گم... خدا رو شکر که یک سال دیگه هم به خوبی و خوشی گذشت.... عزیزم، من و بابا خیلی دوستت داریم و برات در سر سفره هفت سین کلی آرزوهای خوب می کنیم...ایشالاه که همیشه تنت سالم باشه . الهی فدات بشم، که داریم کم کم وارد ماه تول...
30 اسفند 1391

سارینا و مامان جونی...

سلام، عزیز دل مامان. الهی قربونت برم، عکس پایین مربوط می شه به نماز خواندن شما با مامان جونی.     چند مدت پیش که مامان جونی شون خونه ما بودند، سریع چادر و جای نماز رو آوردی و در کنار  مامان جونی شرع به نماز خواندن کردی. الهی فدات بشم که علاقه زیادی داری که عین ماها با چادر های بزرگ نماز بخونی و برای نماز خواندن، چادر خودت رو قبول نداری.دائما مامان جونی رو نگاه می کردی و دوست داشتی که مثل او کارها رو تکرار کنی. وقتی این کارت رو دیدم، هیچ کاری جز اینکه هزار بار قربون صدقه ات برم نداشتم. این عکس رو بابا محمد با کلی سختی ازت گرفته که شما متوجه عکس گرفتن نشی.   ...
28 اسفند 1391